stories with me we all have stories we will never say http://stories-with-me.mihanblog.com 2020-05-29T06:47:34+01:00 text/html 2013-08-22T09:58:32+01:00 stories-with-me.mihanblog.com Hiva پسرک و سکه ها http://stories-with-me.mihanblog.com/post/85 پسر كوچكی، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، سكه ای یك سنتی پیدا كرد. او از پیدا كردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد كه او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سكه های بیشتر باشد. او در مدت زندگیش، ۲۹۶ سكه ۱ سنتی، ۴۸ سكه ۵ سنتی، ۱۹ سكه ۱۰ سنتی، ۱۶ سكه ۲۵ سنتی، ۲ سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده یك دلاری پیدا كرد. یعنی در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت. در برابر به دست آوردن این ۱۳ دلار و ۲۶ سنت، او زیبایی دل انگیز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشید، درخشش ۱۵۷ رنگین كمان و منظره درختان ا فرا در ٢٢ سرمای پاییز را از دست داد. او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ها در حالی كه از شكلی به شكلی دیگر در می آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، در خشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد. text/html 2013-06-13T06:29:26+01:00 stories-with-me.mihanblog.com Hiva دو ماهیگیر http://stories-with-me.mihanblog.com/post/81 <font size="2">&nbsp; روزی، دو مرد به ماهی گیری رفتند. یکی از آن ها، ماهی گیر بسیار کار کشته و متبحری بود، اما دیگری سر رشته ای از این کار نداشت. هر بار که ماهیگیر کار کشته، ماهی بزرگی را صید می کرد، بلافاصله آن را در یک ظرف پر از یخ می انداخت تا تر و تازه بماند و فاسد نشود، اما هر بار که ماهی گیر بی تجربه، یک ماهی بزرگ صید می کرد، دوباره آن را به آب می انداخت.&nbsp;</font><div><font size="2">&nbsp; ماهیگیر متبحر که تا شب شاهد این ماجرا بود، از اینکه می دید دوستش تمام مدت وقتش را تلف می کند، کاسه صبرش لبریز شد و پرسید: چرا هر ماهی بزرگ که صید می کنی دوباره به آب می اندازی؟</font></div><div><font size="2">&nbsp; ماهیگیر بی تجربه جواب داد: برای اینکه من فقط یک تابه کوچک دارم!</font></div> text/html 2013-05-23T04:00:35+01:00 stories-with-me.mihanblog.com Hiva داستان‌ها http://stories-with-me.mihanblog.com/post/80 <div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12px; line-height: 18px;">مردی زیر باران قدم می‌زند و موز می‌خورد. از کجا می‌آید. به کجا می‌رود. چرا موز می‌خورد. چقدر تند باران می‌بارد. مرد موز را از کجا آورده است. اسم موز چیست. چقدر تند مرد راه می‌رود. آیا حواسش به باران هست. چه در سرش می‌گذرد. کیست که این سؤال‌ها را می‌پرسد. چه کسی قرار است به آن‌ها جواب بدهد. چرا. چه اهمیتی دارد. چقدر سؤال درباره‌ی مردی که زیر باران قدم می‌زند و موز می‌خورد این‌جا هست. آیا سؤال قبلی یکی از آن‌هاست یا نوع دیگری از سؤال است و نه درباره‌ی مرد یا قدم‌زدن یا باران. اگر نه، پس از چه سؤال می‌کند. آیا هر سؤال سؤالی دیگر در پی دارد. اگر چنین است، چه هدف و فایده‌ای دارد. اگر نیست، سؤال آخر چه خواهد بود. آیا مرد هیچ یک از جواب‌ها را می‌داند. آیا از خوردن موزها لذت می‌برد. از قدم زدن در باران. آیا مرد سنگینی نگاه‌ها را بر روی خود احساس می‌کند، سنگینی سؤال‌ها را. چرا رنگ زرد روشن موز تنها رنگ، آخرین رنگ ممکنی به نظر می‌آید که توانسته در دنیایی خاکستری باقی بماند که باران کدر خاکستری همه جایش را خاکستری‌تر می‌کند. من سؤال پس از سؤال در ذهن دارم. اما تنها جوابی که دارم این است: تمام داستان‌هایی که می‌توانم از این مرد که زیر باران قدم می‌زند و موز می‌خورد، بنویسم غمناک خواهند بود، مگر این که من از پشت پنجره‌ای، با تو، در حال تماشای او باشم که زیر باران قدم می‌زند و موز می‌خورد.</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12px; line-height: 18px;"><br></span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12px; line-height: 18px;">نوشته‌ی: جان ادگار ویدمن</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12px; line-height: 18px;">&nbsp;ترجمه: آرش رادمنش</span></div> text/html 2013-05-13T05:14:54+01:00 stories-with-me.mihanblog.com Hiva مترسک http://stories-with-me.mihanblog.com/post/78 <font size="2">از مترسکی پرسیدم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟</font><div><font size="2">پاسخم داد: در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم!</font></div><div><font size="2">اندکی اندیشیدم و سپس گفتم: راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!</font></div><div><font size="2">گفت: تو اشتباه می کنی!</font></div><div><font size="2">زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!</font></div> text/html 2013-05-12T10:08:17+01:00 stories-with-me.mihanblog.com Hiva یک قالب صابون ناقابل http://stories-with-me.mihanblog.com/post/76 <div class="utdU2e"></div><div class="tx78Ic"></div><div class="aHl" style="margin-right: -38px;"></div><div id=":om" tabindex="-1"></div><br><div class="utdU2e"></div><div class="tx78Ic"></div><div class="aHl" style="margin-right: -38px;"></div><div id=":om" tabindex="-1"></div><div id=":p0" class="ii gt m13e945818ae44b63 adP adO" style="direction: ltr; margin: 5px 0px 0px 15px; padding-bottom: 5px; position: relative; z-index: 0;"><div id=":p1"><div style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;"><div style="font-size: 18pt; color: rgb(34, 34, 34); text-align: right;"><span style="font-size: 18px;">.نورمن گورتسبی روی نیمکت پارک نشست . گوشه ای از هاید پارک که همیشه شلوغ و پر سر و صدا بود&nbsp;</span></div><div style="font-size: 18px; color: rgb(34, 34, 34); background-color: transparent; text-align: right;">ساعت حدود شش و نیم عصر یکی از روز های مارس بود و هوا کم کم تاریک می شد و نور خفیف ماه و تعدادی از چراغ های خیابان ، فضا را روشن کرده بود . هنوز پیکر آدم هایی را می شد دید که بی توجه به اطراف ، به آرامی در هوای نیمه روشن حرکت می کردند یا روی صندلی ها و نیمکت ها نشسته بودند .</div><div style="font-size: 18px; color: rgb(34, 34, 34); background-color: transparent; text-align: right;">آن منظره برای گورتسبی دلپذیر بود . از نظر او هنگام غروب ، لحظه شکست خوردگی ها بود. مردان و زنانی که در میدان جنگ با زندگی مبارزه کرده بودند ، آن ساعت بیرون می زدند. چون لباس های کهنه و شانه های خمیده و نگاه های محزون شان در تاریک - روشن هوا خوب دیده نمی شد .&nbsp;پیرمردی که کنار گورتسبی نشسته بود ، بلند شد و آنجا را ترک کرد . و بلافاصله مرد جوانی که نسبتا خوش لباس بود و کمی از بقیه شاداب تر به نظر می رسید ، جای او را گرفت.</div><div style="font-size: 18px; color: rgb(34, 34, 34); background-color: transparent; text-align: right;">:تازه وارد با ناامیدی خودش را روی صندلی انداخت . گورتسبی گفت</div></div></div></div> text/html 2013-05-08T14:45:30+01:00 stories-with-me.mihanblog.com Hiva فراموشی http://stories-with-me.mihanblog.com/post/75 <font color="#020202" style="font-family: Tahoma; font-size: 13px; line-height: 15px; text-align: right; background-color: rgb(250, 250, 250);">دو تا پیرمرد با هم قدم می‌زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومی در حال قدم زدن بودن.</font><br style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma; font-size: 13px; line-height: 15px; text-align: right; background-color: rgb(250, 250, 250);"><font color="#020202" style="font-family: Tahoma; font-size: 13px; line-height: 15px; text-align: right; background-color: rgb(250, 250, 250);">پیرمرد اول: «من و زنم دیروز به یه رستوران رفتیم که هم خیلی شیک و تر تمیز و با کلاس بود، هم کیفیت غذاش خیلی خوب بود و هم قیمت غذاش مناسب بود.»</font><br style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma; font-size: 13px; line-height: 15px; text-align: right; background-color: rgb(250, 250, 250);"><font color="#020202" style="font-family: Tahoma; font-size: 13px; line-height: 15px; text-align: right; background-color: rgb(250, 250, 250);">پیرمرد دوم: «اِ… چه جالب. پس لازم شد ما هم یه شب بریم اونجا… اسم رستوران چی بود؟»</font><br style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma; font-size: 13px; line-height: 15px; text-align: right; background-color: rgb(250, 250, 250);"><font color="#020202" style="font-family: Tahoma; font-size: 13px; line-height: 15px; text-align: right; background-color: rgb(250, 250, 250);">پیرمرد اول کلی فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چیزی یادش نیومد. بعد پرسید: «ببین، یه حشره‌ای هست، پرهای بزرگ و خوشگلی داره، خشکش می‌کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه می‌دارن، اسمش چیه؟»</font><br style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma; font-size: 13px; line-height: 15px; text-align: right; background-color: rgb(250, 250, 250);"><font color="#020202" style="font-family: Tahoma; font-size: 13px; line-height: 15px; text-align: right; background-color: rgb(250, 250, 250);">پیرمرد دوم: «پروانه؟»</font><br style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma; font-size: 13px; line-height: 15px; text-align: right; background-color: rgb(250, 250, 250);"><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma; font-size: 13px; line-height: 15px; text-align: right; background-color: rgb(250, 250, 250);">پیرمرد اول: «آره!» بعد با فریاد رو به پیرزنها: «پروانه! پروانه! اون رستورانی که دیروز رفتیم اسمش چی بود؟!!!!»</span> <div><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma; font-size: 13px; line-height: 15px; text-align: right; background-color: rgb(250, 250, 250);">&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;</span></div><div><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma; font-size: 13px; line-height: 15px; text-align: right; background-color: rgb(250, 250, 250);">&nbsp; &nbsp; &nbsp;</span><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.labkhandezendegi.com/wp-content/uploads/2012/02/4443.jpg" alt=""></div> text/html 2013-04-04T10:04:23+01:00 stories-with-me.mihanblog.com Hiva مردی که فریاد میزند ترزا http://stories-with-me.mihanblog.com/post/73 <span style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;">تو پیاده رو قدم می زدم . چند گام به عقب برگشتم . وسط خیابان دست هایم </span><span style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;">را مثل بلندگو جلوی دهانم گرفتم و رو به طبقه بالای ساختمان داد زدم :« ترزا»</span><br style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;"><span style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;">سایه ام به وحشت افتاد و در زیر نور ماه زیر پاهایم مخفی شد .</span><br style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;"><span style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;">شخصی قدم زنان می گذشت . دوباره فریاد زدم :« ترزا»</span><br style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;"><span style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;">مرد به من رسید وگفت :</span><br style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;"><span style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;">ـ&nbsp; اگر بلند تر فریاد نزنی او صدای تو را نخواهد شنید. بیا باهم سعی کنیم ، تاسه می شماریم و بعد با هم فریاد می زنیم .</span><br style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;"><span style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;">اوگفت :&nbsp;</span><br style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;"><span style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;">ـ&nbsp; یک ، دو، سه&nbsp;</span><br style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;"><span style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;">وما هر دو داد زدیم :</span><br style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;"><span style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;">ـ&nbsp; ترزاااااا</span><br style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;"> text/html 2013-04-04T10:02:40+01:00 stories-with-me.mihanblog.com Hiva بیل گیتس در رستوران http://stories-with-me.mihanblog.com/post/72 <div><br></div><div><a href="http://sefaresh.org/" target="_blank" style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;"></a><span style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;">بعد از خوردن غذا بیل گیتس 5 دلار به عنوان انعام به پیش خدمت داد. پیشخدمت ناراحت شد</span><br style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;"><span style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;">بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد : چه اتفاقی افتاده؟</span><br style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;"><span style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;">پیشخدمت : من متعجب شدم ....</span><br style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;"><span style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;">بخاطر اینکه در میز کناری پسر شما 50 دلار به من انعام داد در&nbsp;</span><span style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;">درحالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین انسان روی زمین هستید فقط 5دلار انعام می دهید !</span><br style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;"><span style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;">گیتس خندید و جواب معنا داری گفت :</span><br style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;"><span style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: -webkit-center;">او پسر پولدار ترین مرد روی زمینه و من پسر یک نجار ساده ام</span></div> text/html 2013-04-04T09:06:29+01:00 stories-with-me.mihanblog.com Hiva زن بی وفا http://stories-with-me.mihanblog.com/post/71 <p style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: justify;">حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.</p><p style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: justify;">زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:</p><p style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: justify;">شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.</p><div style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium; text-align: justify;">&nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;<img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.roozeshadi.com/wp-content/uploads/2012/02/zan-khane-386x500.jpg" alt="" style="font-family: tahoma; font-size: 11px;"></div> text/html 2013-04-02T16:13:00+01:00 stories-with-me.mihanblog.com Hiva سلام http://stories-with-me.mihanblog.com/post/65 <img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/57.gif"><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma; font-size: small; line-height: 16px; text-align: -webkit-right;">به وبلاگ&nbsp;</span><b style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma; font-size: small; line-height: 16px; text-align: -webkit-right;">stories with me&nbsp;</b><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma; font-size: small; line-height: 16px; text-align: -webkit-right;">خوش آمدید. امید است به آنکه این مطالب مورد پسند شما عزیزان قرار گیرد.<br></span><div style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma; line-height: 16px; text-align: -webkit-right;"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/57.gif" style="font-family: tahoma;"><span style="font-size: small;">منتظر نظرات و پیشنهادات سازنده شما هستم.</span></div><div><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/57.gif" style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma; line-height: 16px; text-align: -webkit-right;"><font size="2" style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma; line-height: 16px; text-align: -webkit-right;">&nbsp;اگر کتاب جالبی را در نظر دارید لطفا نام و نام نویسنده کتاب را در قسمت نظرات همین پست بنویسد تا در صورت امکان آن را در بلاگ قرار دهم.</font></div><div><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/57.gif"><font size="2">از حذف قسمت های کتاب و دکلمه ماه عذر می خواهم و در صورت امکان از ماه آینده دوباره این قسمت ها را در بلاگ قرار خواهم داد.</font></div><div><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/57.gif"><font size="2">نویسنده پذیرفته می شود.</font></div><div><br></div><div>&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;<img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://uploads7.wikipaintings.org/images/norman-rockwell/reading-book.jpg" alt=""></div> text/html 2013-03-24T05:12:44+01:00 stories-with-me.mihanblog.com Hiva لیوان آب و مشکلات http://stories-with-me.mihanblog.com/post/70 <table class="MsoNormalTable" border="0" cellspacing="0" cellpadding="0" width="505" style="width:378.75pt;mso-cellspacing:0in;mso-padding-alt:0in 0in 0in 0in"> <tbody><tr> <td style="padding: 0in; background-position: initial initial; background-repeat: initial initial;"> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="mso-margin-top-alt:auto;mso-margin-bottom-alt: auto;line-height:18.0pt"><span lang="AR-SA" style="font-size:8.5pt;font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;color:#2C7EA9">استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.<br> استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.<br> شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟<br> شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟<br> <br> شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.<br> فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!</span><span dir="LTR" style="font-size:8.5pt;font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;color:#2C7EA9"><o:p></o:p></span></p> </td> </tr> </tbody></table> text/html 2013-03-22T11:20:35+01:00 stories-with-me.mihanblog.com Hiva طوطی و کلاغ http://stories-with-me.mihanblog.com/post/69 <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: right;"><span lang="FA">طوطی و كلاغ هر دو زشت و سیاه بودند ولی طوطی از جمع موجودات به خدا&nbsp;</span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span>اعتراض کرد و خدا هم قبول کرد و چهره زشت طوطی رو با چهره زیبایی که الان می بینیم عوض کرد. سایر حیوانات به کلاغ گفتن که تو هم اعتراض کن شاید زیبا بشی اما کلاغ گفت من راضیم به رضای خدا شاید حكمتی بوده كه من زشتم. و هیچ اعتراضی هم نمی کنم.</p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: right;"><span style="text-align: center;">&nbsp;</span><span style="font-size: 13px; text-align: center;">بله اینطوری شد که حالا طوطی دائم توی قفسه اما کلاغ همیشه آزاد...</span></p> text/html 2013-03-22T08:15:08+01:00 stories-with-me.mihanblog.com Hiva نوروزتان مبارک http://stories-with-me.mihanblog.com/post/68 <font size="2"><b>&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;نوروزتان مبارک</b></font><div><font size="2"><b>&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;</b>&nbsp;</font><font size="1">امیدوارم هر روز از روز های سال به کامتان شیرین باشد</font></div><div><font size="1"><br></font></div><div><font size="1">&nbsp;</font><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.graphiciran.net/index.php?view=image&amp;format=raw&amp;type=img&amp;id=57991&amp;option=com_joomgallery&amp;Itemid=273" alt=""></div><div><br></div><div>&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;<font size="2"><b>عیدی</b></font><font size="1"><b><i>&nbsp;ها در ادامه مطلب...</i></b></font></div> text/html 2013-03-13T12:43:32+01:00 stories-with-me.mihanblog.com Hiva داستان یک قتل(واقعی) http://stories-with-me.mihanblog.com/post/66 <span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13.333333969116211px; line-height: 18.88888931274414px; text-align: right;">خسته وکوفته سوار اتوبوس شدم تا برگردم خونه . باز هم اون فکرها حالم رو پریشون می کنند نمی دونم چی کار بکنم روز به روز نفرت بیشتری نسبت به اون پیدا می کنم وقتی که به گذشته فکر می کنممیبینم پر است از خراب کاریهای اون بالاخره که چی تا کی می تونم تحملش کنم .از اتوبوس پیاده می شم وبه سمت خیابونی که به خونه ختم میشه می رم تو خیابون زوجهای جوونی رو می بینم که دست تو دست هم با خوبی وخوشی به هم میگن و می خندند بعد که به خودم فکر می کنم حسرت....</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13.333333969116211px; line-height: 18.88888931274414px; text-align: right;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13.333333969116211px; line-height: 18.88888931274414px; text-align: right;">همینطوری که می رفتم چشمم به یه داروخانهای افتاد یادم امد که یکی از همکار ها یک چیزهای در مورد مرگ موش گفته بود ناگهان یه فکرهای به سرم زد اولش به خودم گفتم نه این کار درستی نیست من که هنوز به اخر خط نرسیدم اما در اصل به اخر خط رسیده بودم دیگه باید چه اتفاقی می افتاد که نیافتاده بود بعد از مدتی کلنجار با خودم دیدم من که شهامت و جرات کار دیگه ای رو نداشتم این بهترین روش بود هر جوری بود از دارو خانه یه مرگ موش گرفتم و رفتم به طرف خان</span><span class="text_exposed_show" style="display: inline; color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13.333333969116211px; line-height: 18.88888931274414px; text-align: right;">ه.<br>کلید داشتم در خانه رو باز کردم رفتم داخل . خانه مثل همیشه ساکت بود انگار که نه انگار کسی هم تو خونه هست رفتم اشپزخانه حسابی به هم ریخته بود. دیگه کم کم موقعش شده بود هرچی نفرت ازش داشتم جمع کردم تا بتونم راحت تر کارم رو انجام بدم بدون اینکه به عواقب کارم فکر کنم با سنگدلی تمام شروع کردم دقیقا می دونستم که چی کار باید بکنم (بنا به دلایل بد اموزی این قسمت توضیح داده نمی شود) .<br></span> text/html 2013-03-10T18:03:16+01:00 stories-with-me.mihanblog.com Hiva خجالت بکش http://stories-with-me.mihanblog.com/post/64 <font size="2">روزی بزرگی برای گردش به کنار دریا رفته بود. تشنه اش شد. هر چه گشت، آب قابل آشامیدن پیدا نکرد. ناچار، چند کف دست از آب شور دریا نوشید، ولی تشنگی اش بیشتر شد. به جست و جو پرداخت و سرانجام، چشمه ای کوچک یافت و خود را با آن سیراب کرد. بعد مقداری از آن برداشت و به کنار دریا رفت و در حالی که آب را به دریا می ریخت گفت:</font><div><font size="2">- بی خود موج نزن و افاده نفروش. کمی از این آب بخور و از شوری و بی مزه بودن خودت، خجالت بکش.</font></div>