تبلیغات
stories with me - مطالب عمومی Online User

شارژ ایرانسل

فال حافظ

پیچک

 

دوشنبه 23 اردیبهشت 1392

مترسک



از مترسکی پرسیدم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟
پاسخم داد: در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم!
اندکی اندیشیدم و سپس گفتم: راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!
گفت: تو اشتباه می کنی!
زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!


یکشنبه 4 فروردین 1392

لیوان آب و مشکلات



استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!



پنجشنبه 17 اسفند 1391

عجله



روزی، کودکی در خیابان، مرد فقیری را دید که از ظاهرش پیدا بود، مدت هاست غذای درست و حسابی نخورده است. پسرک از مادرش خواست تا به آن مرد فقیر کمک کند. مادر که عجله داشت، دست کودک را کشید و با سرعت به طرف اتوبوس که آماده حرکت بود، دوید. ناگهان به یاد آورد که بلیت ندارد. از مسافرانی که در حال سوار شدن بودند بلیت خواست، اما آنها نیز عجله داشتند. مادر حرکت اتوبوس و همینطور رفتن فقیر گوشه خیابان را دید.


پنجشنبه 28 دی 1391

خوشبختی



یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.
از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهی گیر: مدت خیلی کم.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟
ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی می کنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.
ماهی گیر: خوب بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...
ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال
ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.
ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟
تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.


جمعه 22 دی 1391

...



پسرک جلوی خانومی را میگیرد و با التماس میگوید :
خانم !
تو رو خدا یه شاخه گل بخرید
زن در حالی که گل را از دستش میگرفت
نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد , چه کفش های قشنگی دارید!
زن لبخندی زد و گفت:برادرم برایم خریده است دوست داشتی جای من بودی؟
پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت : نه ولی دوست داشتم جای برادرت بودم !
تا من هم برای خواهرم کفش می خریدم...


پنجشنبه 20 مهر 1391

اچ آی وی



یارو مردکه ی معتاد آش و لاش از زندان در آوردند اورژانس بیمارستان فاطمه الزهرا، با بطری شکسته زده بود کبد خودش را داغون کرده بود. گفتند، خانم دکتر. زخمش عمیقه، خون ریزی داره، ببریم اتاق عمل. گفتم اول آزمایش HIV.


یکشنبه 16 مهر 1391

شب اول



غلت زد، روی دنده راست خوابید. صدای پدرش را شنید: «چیه پسرم. جایت ناراحته؟»
غلت زد، روی دنده چپ خوابید. صدای مادرش را شنید: «بمیرم برات. شب اولته. شب های بعد کم کم عادت می کنی.»
آن وقت یادش آمد چند سال پیش در قبرستان، وسط قبر پدر و مادر، برای خودش قبر خریده بود.
                                                                                                        پوروین محسنی آزاد


پنجشنبه 13 مهر 1391

ترس از روی توهم



سریع به داخل کوچه پیچید. با گام ها بلندش به تندی قدم بر می داشت. با گام های بلندش به تندی قدم بر می داشت. بنظر می آمد از چیزی یا کسی فرار می کند. به تندی از طول کوچه گذشت. مسیرش به گونه ای بود که باید به آن طرف کوچه می رفت. چاره ای نبود مسیری را که طی کرده بود نگریست، از آن مرد خبری نبود.
- پس آن مرد دیوانه چه شد؟ یعنی توهم زده بودم؟...
                                                                                    نویسنده: Hiva


چهارشنبه 12 مهر 1391

مادر بگذار اندکی خوابم می آید



سنش بالا بود؛ اما سن زیاد از سر زندگی اش نکاسته بود. با هشتاد و سه سال سن پای پیاده مسافت طولانی خانه تا باغ قدیمی شان را طی می کرد و کیسه ای پر از میوه بر دوش و کیسه به دست، بازمی گشت. البته این تنها زمان بیکاری اش را پر می کرد و او در اصل بقیه روز را به اداره دکان کوچکش می پرداخت. بر خلاف باغ میوه، دکان با خانه کوچک و ساده پیرمرد فاصله ای نداشت.
  در خانه پیرزن با مو های حنایی رنگ و گیس های زیبایش که از روسری سیاه رنگش بیرون زده بود، منتظر شنیدن صدایی از در بود، صدایی از فرزندانش و خبری از آنها. اما این روز ها پدربزرگ و مادربزرگم بودند و عکسی از فرزند به خواب رفته شان و من اکنون با غمی بزرگ در دل و گیسوان مادربزرگ در دست مینویسم حکایت زندگی را.
                                                                                                    نویسنده: Hiva


سه شنبه 11 مهر 1391

تپه های مجاور آسمان (قسمت آخر)



  کمی بعد، پاکت بیسکویت به دست بر می گشت.
از جلو سینما عبور کرد. ایستاد که آگهیها را تماشا کند. سپس از وسط خیابان گذشت و به محلی رسید که هر دو کالای خود را پهن کرده بودند. اما ...


دوشنبه 10 مهر 1391

تپه های مجاور آسمان (قسمت سوم)



دو پسر بچه بعد از نهار به هم رسیدند. پدرو به استبان یاد داد که چطور به رکاب ترامواها چنگ بیندازد تا به وسط شهر برسد، دوان دوان از خیابان بگذرد و در شهر جمعیت را بشکافد...
جلو در بزرگی رسید. داخل یک حیاط انواع مجله ها وجود داشت، مردها، زنها، بچه ها، انواع مجله هایی را که می خواستند انتخاب می کردند. پدرو به قفسه ای نزدیک شد و یک بسته مجله زیر بغل گرفت. بعد آنها را شمرد و به استبان گفت:
- پول بده.
برای استبان مشکل بود که از اسکناس دل بکند. پرسید:
- درست ده سول می شود؟
- بله، درست. ده مجله، هر کدام یک سول.
استبان پول را به مرد چاقی داد و همراه دوستش بیرون رفت.
در میدان سان مارتین مستقر شدند. روی یکی از دیوار های کوتاهی که چمن دورش گرفته بود مجله ها را پهن کردند و شروع به فریاد زدن کردند:
- مجله، مجله، یکی یک سول و نیم.
کمی بعد فقط شش مجله مانده بود و بقیه به فروش رسیده بود. پدرو با غرور گفت:
- چی فکر می کنی، ها؟
- خوبه، خوبه...
و احساس کرد نسبت به دوستش، به شریکش، سرشار از حق شناسی است



یکشنبه 9 مهر 1391

تپه های مجاور آسمان (قسمت دوم)



  چند بچه همسال او در پیاده رویی بازی می کردند. استبان در چند متری ایستاد که رفت و آمد توپها را نظاره کند. سپس، مدتی که گذشت، بچه ها رفتند، مگر یکی از آنها که تقریبا همسال استبان بود. لباسش عبارت از یک شلوار بود و یکپیراهن خاکی.
از استبان پرسید:
- اهل اینجایی؟
استبان احساس کرد که منقلب شده است و ندانست چگونه توضیح بدهد که از هنگام رسیدن به آنجا، یعنی از چند روز پیش، روی تپه زندگی می کند.
بچه دیگر پرسید:
- مال کجایی؟
- آنجا، بالای تپه.
و محلی که از آنجا آمده بود نشان داد.
- بله از همانجا.
این اسم درست بود ولی استبان هرگز آن را چنین نمی نامید. کلبه ای که عمویش ساخته بود در محله « مجاور آسمان » قرار داشت و فقط استبان بود که این را می دانست.



جمعه 7 مهر 1391

تپه های مجاور آسمان (قسمت اول)



 استبان نگاهی به پایین انداخت و اسکناس نارجی رنگ را دید. از تپه تا جاده پایین آمد و پس از چند قدم راهپیمایی در نزدیکی راه باریکی که به موازات جاده اصلی کشیده شده بود اسکناس را مشاهده کرد. با تردید، ناباور، خم شد و آن را به دست گرفت. ده، ده، ده، یک اسکناس « ده سولی » بود، اسکناسی که « پسه تا » های بسیار و « رآل » های بی شماری ارزش داشت.  دقیقا چند رآل؟ نشان چه ثروتی بود؟ استبان آنقدر نمی دانست که بتواند وارد حسابهایی این قدر پیچیده شود، اما مین برایش کافی بود که بداند این اسکناس از کاغذ سرخ است و چپ و راست رویش یک عدد ده نوشته شده است.


پنجشنبه 6 مهر 1391

دار مکافات



 مردی پدر خیلی پیرش را که نه می توانست کار کند و نه حرکت کند در زنبیلی گذاشت و بدوش گرفت و با پسر کوچکش به طرف جنگل به راه افتاد. رفتند و رفتند تا به درخت بزرگی رسیدند. مرد از درخت بالا رفت و زنبیل را روی شاخه بلندی آویزان کرد. وقتی که داشت از درخت پایین می آمد پیرمرد خنده ای کرد و گفت:
- می دانی پسرم دنیا دار مکافات است. من هم روزگاری پدر پیرم را در زنبیلی کردم و توی همین جنگل روی شاخه همین درخت آویزان کردم.
  مرد خیلی ناراحت شد اما چون از دست او به ستوه آمده بود از درخت پایین آمد و دست پسرش را گرفت و به طرف خانه به راه افتادند. پسرک در راه از پدرش خواست برایش یک زنبیل بخرد مرد پرسید:
- چرا ؟
پسرک گفت:
-برای اینکه وقتی بزرگ شدم و تو خیلی پیر شدی و دیگر نتوانستی حرکت کنی تو را بیاورم اینجا و آویزان کنم.
   مرد به فکر فرو رفت و بند دلش پاره شد. زود برگشت جنگل و پدرش را از درخت پایین آورد و رفتند خانه و سه تایی با هم زندگی کردند.
                        
                                                                                      منبع: کتاب افسانه های گیلان
                                                                                                       گردآوری: محمد تقی پور احمد جکتاجی


دوشنبه 3 مهر 1391

اعرابی و سگ



روزی مرد عرب در بیابان ناله و زاری می کرد. شخصی از آنجا می گذشت از او علت اینکار را پرسید.
- سگی دارم که بسیار مراقب من بوده و همه جا همراهیم کرده، اکنون از گرسنگی نزدیک مرگ است.
- درون آن کیسه که به دوش داری چیست؟
- نان و غذای خودم است.
- چرا کمی از غذای خودت به او نمی دهی تا نجات پیدا کند؟
- تا این حد بخشنده نیستم که بدون پول به کسی نان بدهم، اما اشک چشمم رایگان است.
                                                                                        
                                                                                              منبع: کتاب داستانهایی از مثنوی
                                                                                                                                  گردآوری: پرهام صدیقی



( تعداد کل صفحات: 2 )

[ 1 ] [ 2 ]