تبلیغات
stories with me - مطالب ترسناک Online User

شارژ ایرانسل

فال حافظ

پیچک

 

یکشنبه 23 مهر 1391

مرده ها برهنه می خوابند (قسمت آخر)



- هوا چه سرده، لامصب!
- ببریمش مریض خونه!
- اینکه دیگه قلبش نمی زنه! ادریس مرده!
  حوالی غروب که جنازه ادریس را بردند مسجد حسن پاشا و توی یکی از اتاقک های خالی و تاریک طبقه اول گذاشتند تا صبح گواهی فوت و ترتیب کفن و دفن او را بدهند. ابر های نیلی در دل هم فرو می رفتند و هوا بوی باران می داد.


شنبه 22 مهر 1391

مرده ها برهنه می خوابند (قسمت اول)



ادریس حمال بود. صورتش مثل روسای قبایل سرخ پوستی بود. دماغ بزرگ، چین های پیشانی و ابرو های پر پشت چهره او را ترسناک نشان می داد. اما ادریس که خیلی ها به او انگلیسی می گفتند، کم حرف بود. بیش از بیست سال پیش از روستای آخیر جان آمده بود صاحب آباد و شده بود باربر. برای خودش آب و ملکی داشت اما از تابستانی که زنش، چیچک خانیم، را کنار گندم مزار، مار سمی نیش زد، سر به بیابان گذاشت.


جمعه 24 شهریور 1391

چشمهای آبی (قسمت دوم)



- چشمهایم؟ به چه کار تو می آید؟ ببین، من کمی پول دارم. زیاد نیست. به هر حال همین است. اگر رهایم کنی آن را به تو می دهم. تو که نمی خواهی مرا بکشی.
-نترسید آقا شما را نمی کشم. فقط چشمهایتان را برمی دارم.
باز پرسیدم:
-آخر چشمهایم را می خواهی چه کنی؟
-هوس نامزذم است. یک دو جین چشم آبی می خواهد و چشم آبی هم اینجا به ندرت پیدا می شود.
                                                          برای خواندن بقیه داستان به ادامه مطلب مراجعه فرمایید


جمعه 24 شهریور 1391

چشمهای آبی (قسمت اول)



خیس از عرق بیدار شدم. از زمین پوشیده از آجرهای سرخ که تازه آب پاشی شده بود بخاری سوزان بر می خاست. پروانه ای با بالهای خاکستری، خیر به دور چراغ زرد رنگ می چرخید. از ننو به زیر جستم و پابرهنه از اتاق گذشتم و مراقب بودم روی عقربی که گویا برای هواخوری از خفاگاه خود بیرون آمده باشد پا نگذارم. به پنجره نزدیک شدم و هوای دشت را فرو دادم. صدای نفسهای شب، درشت و شبانه، به گوش می رسید.
                                                               برای خواندن ادامه این قسمت به ادامه مطلب بروید.
                                                                                     نکته: این داستان بر خلاف ظاهر خود هیجان هم دارد.