تبلیغات
stories with me - مطالب خرداد 1392 Online User

شارژ ایرانسل

فال حافظ

پیچک

 

پنجشنبه 23 خرداد 1392

دو ماهیگیر



  روزی، دو مرد به ماهی گیری رفتند. یکی از آن ها، ماهی گیر بسیار کار کشته و متبحری بود، اما دیگری سر رشته ای از این کار نداشت. هر بار که ماهیگیر کار کشته، ماهی بزرگی را صید می کرد، بلافاصله آن را در یک ظرف پر از یخ می انداخت تا تر و تازه بماند و فاسد نشود، اما هر بار که ماهی گیر بی تجربه، یک ماهی بزرگ صید می کرد، دوباره آن را به آب می انداخت. 
  ماهیگیر متبحر که تا شب شاهد این ماجرا بود، از اینکه می دید دوستش تمام مدت وقتش را تلف می کند، کاسه صبرش لبریز شد و پرسید: چرا هر ماهی بزرگ که صید می کنی دوباره به آب می اندازی؟
  ماهیگیر بی تجربه جواب داد: برای اینکه من فقط یک تابه کوچک دارم!


پنجشنبه 2 خرداد 1392

داستان‌ها



مردی زیر باران قدم می‌زند و موز می‌خورد. از کجا می‌آید. به کجا می‌رود. چرا موز می‌خورد. چقدر تند باران می‌بارد. مرد موز را از کجا آورده است. اسم موز چیست. چقدر تند مرد راه می‌رود. آیا حواسش به باران هست. چه در سرش می‌گذرد. کیست که این سؤال‌ها را می‌پرسد. چه کسی قرار است به آن‌ها جواب بدهد. چرا. چه اهمیتی دارد. چقدر سؤال درباره‌ی مردی که زیر باران قدم می‌زند و موز می‌خورد این‌جا هست. آیا سؤال قبلی یکی از آن‌هاست یا نوع دیگری از سؤال است و نه درباره‌ی مرد یا قدم‌زدن یا باران. اگر نه، پس از چه سؤال می‌کند. آیا هر سؤال سؤالی دیگر در پی دارد. اگر چنین است، چه هدف و فایده‌ای دارد. اگر نیست، سؤال آخر چه خواهد بود. آیا مرد هیچ یک از جواب‌ها را می‌داند. آیا از خوردن موزها لذت می‌برد. از قدم زدن در باران. آیا مرد سنگینی نگاه‌ها را بر روی خود احساس می‌کند، سنگینی سؤال‌ها را. چرا رنگ زرد روشن موز تنها رنگ، آخرین رنگ ممکنی به نظر می‌آید که توانسته در دنیایی خاکستری باقی بماند که باران کدر خاکستری همه جایش را خاکستری‌تر می‌کند. من سؤال پس از سؤال در ذهن دارم. اما تنها جوابی که دارم این است: تمام داستان‌هایی که می‌توانم از این مرد که زیر باران قدم می‌زند و موز می‌خورد، بنویسم غمناک خواهند بود، مگر این که من از پشت پنجره‌ای، با تو، در حال تماشای او باشم که زیر باران قدم می‌زند و موز می‌خورد.

نوشته‌ی: جان ادگار ویدمن
 ترجمه: آرش رادمنش