تبلیغات
stories with me - مطالب بهمن 1391 Online User

شارژ ایرانسل

فال حافظ

پیچک

 

شنبه 21 بهمن 1391

اعتماد به نفس



استادی در سه جلسه ی امتحان زیست شناسی مقابل
سی دانشجو جوان ایستاد و به انها گفت:«این را میدانم که سال اینده بسیاری از
شما به دانشکده ی پزشکی خواهید رفت و می دانم چقدر خودتان را تحت فشار قرار
دادید که معدلتان را بالا نگه دارید.از انجایی که میدانم تا چه اندازه مطالعه
کرده اید،می خواهم به شما پیشنهادی بدهم.هر کسی در امتحان شرکت نکند،می تواند
از من نمره ی«ب»بگیرد».
دانشجویان به احساس ارامش رسیدند.
تعدادی از انها بلند شدند و از استاد تشکر کردند و خواستند از امتحان معاف شوند.
استاد اوراق امتحانی را میان سایر دانشجویان توزیع کرد.روی برگه ی انها این نوشته به چشم
می خورد«شما نمره ی الف گرفتید .تبریک میگویم . همچنان به خودتان اعتماد داشته
باشید»


جمعه 6 بهمن 1391

برنامه نویس و مهندس



یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. 
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام
همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...