تبلیغات
stories with me - راز آواز (قسمت دوم) Online User

شارژ ایرانسل

فال حافظ

پیچک

 

دوشنبه 27 شهریور 1391

راز آواز (قسمت دوم)



در همین موقع جیرجیرکی از روی شاخه درخت گردو گفت:
- ببخشید جناب شیر! میتوانم چیزی بگویم؟
- البته که میتوانی چیزی بگویی. هر کس این حق را دارد که چیزی بگوید. تنها چیزی که ممنوع است، آواز خواندن است!
-جناب شیر ببینید، علاوه بر من، این سوال گردو ها و هندوانه ها هم هست.
 شما خوب می دانید که گردو وقتی می رسند که ما بخوانیم ...و در واقع نیمی از این کار بعهده ماست.
شیر کوهی با لحنی تنفر آمیز گفت:
- چی گفتی، گردو ها!
- و همینطور هندوانه ها ...
 اه گردو ها و هندوانه ها!
- و همینطور انجیر ها جناب شیر!...
-گردو ها، انجیر ها و هندوانه ها، خب که چه؟ من نه از گردو خوشم می آید و نه ز هندوانه.
موش خرما ادامه داد:
- و نه از انجیر، جناب شیر! ما از انجیر هم خوشمان نمی آید! گذشته از این ها ، قانون ، قانون است!
شیرکوهی خشمگینانه گفت:
- بله آقا، و دیگر بحث کافی ست. در این کوهستان، دیگر هیچ کس آواز نمی خواند.
و همان طور هم شد، چرا که ترس، شوخی بردار نیست و همه خیلی خوب میدانستند که شیرکوهی از حرف خود برنمی گردد.
روشن است که گردو ها، پیش از آنکه درشت شوند، خشک می شدند.
روشن است که هندوانه ها،  هرگز قرمز و خوشمزه نمی شدند. روشن است که انجیر ها پلاسیده و خشک می شدند، ترک برمی داشتند و دانه دانه روی زمین می افتادند.
  روز ها به این ترتیب میگذشت و صدای کسی هم در نمی آمد. جیرجیرکها بر بلندترین شاخه ی درخت گردو، کنار هم می نشستند، ولی کوچکترین صدایی از آن ها در نمی آمد و ساعت ها و ساعت ها در سکوت کامل میگذشت.
شیرکوهی که موش خرما همه جا دنبالش بود، در کوهستان ساکت و غمزده می گشت و می گفت:
- گردوها؟! حالا می بینید که چه بر سر این گردو ها می آورم.
موش خرما هم می گفت:
- و همین طور آن هندوانه ها و انجیر های نفرت انگیز! قانون، قانون است!
برای جیرجیرکها، روز ها اندوهناک و کسل کننده سپری می شد. آن ها از این اوضاع کلافه بودند و سعی میکردند برای این مشکل، اما بی فایده بود.
جیرجیرکی گفت: 
-آواز خواندن قدغن است!
دیگری گفت:
- قانون، قانون است!
یکی دیگر از آن طرف گفت:
- ولی ما نباید بیش از این تسلیم شویم.
-این تابستان، تابستان بسیار غمگینی ست.
تقریبآ همگی تسلیم آن شرایط شده بودند که ناگهان چند بچه جیرجیرک، از آن ها که هیچ وقت شور و نشاط شان را فراموش نمی کنند، شروع به زمزمه ترانه ای کردند.
جیرجیرکهای بزرگتر سرشان داد زدند:
- ساکت باشید! 
- مگر نمیدانید که نباید آواز بخوانید؟
- نمی دانید آواز خواندن ممنوع است؟
- نمی فهمید قانون، قانون است؟
-کی می خواهید دست از این کار ها بردارید؟
روی درخت گردو، ولوله ای به پا بود.
- می خواهیم یک چیز را بدانیم!
- خب بپرسید، ولی آواز نخوانید.
-می خواهیم بدانیم اگر آواز خواندن را از سر بگیریم، چه اتفاقی می افتد؟
-اما شیر کوهی آواز خواندن را ممنوع کرده است!
بچه جیرجیرکها ادامه دادند:
- بله،بله، ما همه این ها را خوب می فهمیم، ولی این را هم میدانیم که ما جیرجیرکها یک امتیاز خاص داریم: شیر کوهی که نمیتواند مثل ما پرواز کند!
- خب که چی؟
- این خیلی مهم است! آیا باید باز هم از شیرکوهی بترسیم؟
- همه دنیا از او میترسند!
- بله این درست! ولی اگر از او نترسیم چه اتفاقی می افتد؟
-این را باید از کسی بپرسیم که از او ترسی ندارد.
یکی از جیرجیرکها که از ناخن هم کوچکتر بود گفت:
- از من بپرسید تا جوابتان را بدهم! من از او نمیترسم!



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
tierablumenstock.blog.fc2.com یکشنبه 15 مرداد 1396 07:58 ق.ظ
Hello there! This is kind of off topic but I need some guidance from
an established blog. Is it very hard to set up your own blog?
I'm not very techincal but I can figure things out pretty quick.
I'm thinking about making my own but I'm not sure where to start.
Do you have any ideas or suggestions? Many thanks
BHW جمعه 25 فروردین 1396 01:58 ق.ظ
Can I just say what a relief to discover a person that actually knows what they are talking
about on the web. You certainly realize how to bring a problem to light and make it important.
A lot more people have to check this out and understand
this side of the story. I can't believe you're not more popular
because you most certainly have the gift.
Sherlock Holmes دوشنبه 27 شهریور 1391 08:52 ب.ظ
قسمت بعدی هم داره ؟
Hiva پاسخ داد:
یه قسمت سوم که قسمت آخره.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر