تبلیغات
stories with me - یک قالب صابون ناقابل Online User

شارژ ایرانسل

فال حافظ

پیچک

 

یکشنبه 22 اردیبهشت 1392

یک قالب صابون ناقابل




.نورمن گورتسبی روی نیمکت پارک نشست . گوشه ای از هاید پارک که همیشه شلوغ و پر سر و صدا بود 
ساعت حدود شش و نیم عصر یکی از روز های مارس بود و هوا کم کم تاریک می شد و نور خفیف ماه و تعدادی از چراغ های خیابان ، فضا را روشن کرده بود . هنوز پیکر آدم هایی را می شد دید که بی توجه به اطراف ، به آرامی در هوای نیمه روشن حرکت می کردند یا روی صندلی ها و نیمکت ها نشسته بودند .
آن منظره برای گورتسبی دلپذیر بود . از نظر او هنگام غروب ، لحظه شکست خوردگی ها بود. مردان و زنانی که در میدان جنگ با زندگی مبارزه کرده بودند ، آن ساعت بیرون می زدند. چون لباس های کهنه و شانه های خمیده و نگاه های محزون شان در تاریک - روشن هوا خوب دیده نمی شد . پیرمردی که کنار گورتسبی نشسته بود ، بلند شد و آنجا را ترک کرد . و بلافاصله مرد جوانی که نسبتا خوش لباس بود و کمی از بقیه شاداب تر به نظر می رسید ، جای او را گرفت.
:تازه وارد با ناامیدی خودش را روی صندلی انداخت . گورتسبی گفت
 به نظر سرحال نمی آیید ؟
جوان به سمت او برگشت . طوری که گورتسبی احساس کرد باید خیلی محتاط باشد . مرد جوان گفت : اگر مشکلی که برای  من پیش آمده ، برای شما هم اتفاق افتاده بود ، شما هم سرحال نبودید . من احمقانه ترین کار زندگی ام را انجام داده ام .
گورتسبی به آرامی گفت : چه کاری ؟
مرد جوان ادامه داد : امروز بعد از ظهر برای اقامت در هتل پاتاگونین به اینجا آمدم . وقتی رسیدم ، فهمیدم هتل را چند هفته پیش تخریب کرده اند و یک سالن سینما تئاتر را به جای آن ساخته اند . راننده تاکسی ، هتل دیگری را که کمی دورتر بود به من معرفی کرد و به آنجا رفتم ، بلافاصله نامه ای برای خانواده ام فرستادم و در آن نشانی هتل جدید را نوشتم و بعد برای خرید صابون از هتل زدم بیرون . من هیچ وقت از صابون های هتل استفاده نمی کنم 
کمی پیاده روی کردم ، چیزی نوشیدم ، در فروشگاه ها قدم زدم و هنگامی که خواستم به هتل برگردم ، متوجه شدم نام و حتی خیابانی که هتل در آن است ، فراموش کرده ام .
چنین موقعیتی برای کسی که در لندن دوست و فامیلی ندارد ، بسیار دشوار است.
خانواده من تا فردا نامه را دریافت نخواهند کرد و نمی توانم نشانی را ازر آنها بگیرم . هیچ پولی هم ندارم . یک شیلینگ داشتم که خرج صابون و نوشیدنی کردم و حالا فقط حدود 2 پنی در جیبم هست و جایی را ندارم که شب بمانم .
بعد از تمام شدن داستان مکثی کرد و با لحن عصبی گفت : می دانم داستان مرا باور نمی کنید .
گورتسبی گفت : این طور نیست . همین اتفاق در یکی از کشور های خارجی برای من هم افتاد . البته ما 2 نفر بودیم که همین مساله ، آن حماقت را پررنگ تر می کرد . بعد یادمان آمد هتل کنار یک کانال آب بود و با پیدا کردن کانال ، راه برگشت به هتل را پیدا کردیم .
جوان که به نظر می رسید خوشحال شده ، گفت : در کشور های خارجی نیازی به فکر کردن نیست . می شود با رفتن به سفارتخانه ، اطلاعات لازم را به دست آوریم . اما اینجا در سرزمین خودمان کار سخت تر است . مگر اینکه انسان شریفی پیدا شود و داستانت را باور کند و به تو مقداری پول قرض دهد . فکر کنم امشب را باید در کنار رودخانه بگذرانم .
اما به هر حال خوشحالم که شما داستان مرا باور می کنید
گورتسبی آهسته گفت :  البته که باور کردم . اما داستان شما یک ایراد کوچک دارد ، شما صابون را به من نشان ندادید.
مرد جوان به سرعت جیب های کتش را گشت و از جا پرید . گورتسبی گفت : گم کردن هتل و صابون هر دو در یک روز ، نشان می دهد شما خیلی بی دقت هستید.
اما مرد جوان منتظر تمام شدن جمله گورتسبی نشد . سرش را بالا گرفته بود ، راهش را کشید و رفت . گورتسبی با خود فکر کرد حیف شد . بیرون آمدن او از هتل برای خرید صابون ، تنها بخش داستان او بود که باور کردم و دقیقا همین نکته ی جزئی ، داستان او را خراب کرد. مرد باهوشی نبود ، چون صابونی نخریده بود .
گورتسبی همان طور که به این قضیه فکر می کرد ، از جایش برخاست و آماده رفتن شد که دید زیر نیمکت ، بسته ی کوچکی شبیه قالب صابون روی زمین افتاده ، به احتمال زیاد هنگامی که آن جوان با ناراحتی خود را روی نیمکت انداخت ، از جیبش افتاده بود .  گورتسبی مدت زیادی دنبال آن جوان گشت و طول خیابان را برای پیدا کردن جوانی که کت روشن پوشیده بود ، بالا و پایین دوید و رفته رفته از پیدا کردن او ناامید می شد ، تا بالاخره جوان را دید که ابتدای خیابان ایستاده . با شنیدن صدای گورتسبی ناگهان به عقب برگشت و با چهره ای درهم به او نگاه کرد.
گورتسبی که قالب صایون را در دست داشت ، گفت :  چیز مهمی که داستان شما را ثابت می کرد ، پیدا شد . احتمالا هنگام نشستن روی نیمکت از جیبتان افتاده . بعد از اینکه شما آنجا را ترک کردید ،  روی زمین پیدایش کردم. شما باید مرا به خاطر اینکه داستانتان را باور نکردم ببخشید . اما حالا دیگر صابون پیدا شده و می توانم به  شما مقداری پول قرض دهم .
مرد جوان با دیدن کیف پول خوشحال شد . گورتسبی ادامه داد : این کارت و نشانی من است . هر روز هفته که تمایل داشتید ، پول را پس بدهید و این هم قالب صابون . مراقب باشید آن را دوباره گم نکنید ، دوست خوبی برای شماست .
مرد جوان گفت :  خوشحالم آن را پیدا کردید و بعد از اینکه حسابی از او تشکر کرد ، دوان دوان به سمت منطقه ی نایتس بریج رفت .
گورتسبی با خودش گفت مرد بیچاره نزدیک بود گریه اش بگیرد .  حق داشت .  خلاص شدن از چنین دردسری حتما برایش خیلی مهم بوده .  من باشم  دیگر درباره ی مردم زود قضاوت نکنم .  
گورتسبی به سمت همان نیمکتی برگشت که با آن مرد جوان روبرو شده بود ، دید پیرمرد متشخصی مشغول جست و جو اطراف نیمکت است . پیرمرد را شناخت . همان کسی بود که قبل از جوان کنارش نشسته بود . از پیرمرد پرسید : شما دنبال چیزی می گردید آقا ؟ پیرمرد پاسخ داد : بله ، یک قالب صابون ناقابل

منبع : مجله داستان شماره ی 8 
نوشته ی هکتور هیومونرو
ترجمه ی مائده سهرابی
با تشکر از 
      Sherlock Holmes        


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
What do you do for Achilles tendonitis? شنبه 7 مرداد 1396 07:50 ق.ظ
This is very interesting, You are a very skilled blogger.
I've joined your feed and look forward to seeking more of your wonderful post.
Also, I've shared your website in my social networks!
BHW چهارشنبه 23 فروردین 1396 10:23 ب.ظ
great post, very informative. I'm wondering why the other specialists of this
sector don't realize this. You must proceed your writing.
I'm sure, you have a great readers' base already!
manicure سه شنبه 22 فروردین 1396 08:49 ق.ظ
Hi, I wish for to subscribe for this website
to get most up-to-date updates, therefore where can i do it please
assist.
BHW جمعه 11 فروردین 1396 04:52 ب.ظ
Spot on with this write-up, I absolutely believe this web site needs far more attention. I'll probably
be back again to see more, thanks for the info!
Sherlock Holmes یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 07:24 ب.ظ
من به شخصه به تازگی با مجله داستان آشنا شدم ... پیشنهاد می کنم اگر منتشر شد تهیه کنی ...
Hiva پاسخ داد:
ممنون از راهنمایی مفیدت...چون من به شخصه زیاد اهل مجله خوندن نیستم بیشتر روزنامه و کتاب میخونم ... به هر حال ممنون :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر