تبلیغات
stories with me - داستان یک قتل(واقعی) Online User

شارژ ایرانسل

فال حافظ

پیچک

 

چهارشنبه 23 اسفند 1391

داستان یک قتل(واقعی)



خسته وکوفته سوار اتوبوس شدم تا برگردم خونه . باز هم اون فکرها حالم رو پریشون می کنند نمی دونم چی کار بکنم روز به روز نفرت بیشتری نسبت به اون پیدا می کنم وقتی که به گذشته فکر می کنممیبینم پر است از خراب کاریهای اون بالاخره که چی تا کی می تونم تحملش کنم .از اتوبوس پیاده می شم وبه سمت خیابونی که به خونه ختم میشه می رم تو خیابون زوجهای جوونی رو می بینم که دست تو دست هم با خوبی وخوشی به هم میگن و می خندند بعد که به خودم فکر می کنم حسرت....
همینطوری که می رفتم چشمم به یه داروخانهای افتاد یادم امد که یکی از همکار ها یک چیزهای در مورد مرگ موش گفته بود ناگهان یه فکرهای به سرم زد اولش به خودم گفتم نه این کار درستی نیست من که هنوز به اخر خط نرسیدم اما در اصل به اخر خط رسیده بودم دیگه باید چه اتفاقی می افتاد که نیافتاده بود بعد از مدتی کلنجار با خودم دیدم من که شهامت و جرات کار دیگه ای رو نداشتم این بهترین روش بود هر جوری بود از دارو خانه یه مرگ موش گرفتم و رفتم به طرف خانه.
کلید داشتم در خانه رو باز کردم رفتم داخل . خانه مثل همیشه ساکت بود انگار که نه انگار کسی هم تو خونه هست رفتم اشپزخانه حسابی به هم ریخته بود. دیگه کم کم موقعش شده بود هرچی نفرت ازش داشتم جمع کردم تا بتونم راحت تر کارم رو انجام بدم بدون اینکه به عواقب کارم فکر کنم با سنگدلی تمام شروع کردم دقیقا می دونستم که چی کار باید بکنم (بنا به دلایل بد اموزی این قسمت توضیح داده نمی شود) .
صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدم رفتم به طرف آشپزخانه. چه صحنه ای بود اون همینطوری دراز به دراز وسط اشپزخانه افتاده بود کاملا معلوم بود که مرده . یه جورای به خودم افتخار می کردم بالاخره بعد از مدت زمان طولانی تونسته بودم که اون موش موذی رو که حسابی کلافه ام کرده بود وآشپزخانه ام رو بهم می ریخت به سزای اعمالش برسونم .اون روز بعد از مدتها با روحیه بهتری سر کارم حاضر شدم .


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
How long does it take to recover from Achilles injury? یکشنبه 15 مرداد 1396 12:21 ب.ظ
Hello, I read your blog regularly. Your story-telling style is awesome, keep doing what you're doing!
How long does it take to recover from Achilles injury? شنبه 7 مرداد 1396 08:48 ق.ظ
Someone essentially help to make critically articles
I would state. This is the first time I frequented your website page and up to now?
I surprised with the research you made to make this actual submit amazing.
Fantastic task!
سامان دوشنبه 26 تیر 1396 01:45 ق.ظ
خیلی تابلو بود یه جای داستان حذف کردی نگی نه جفت لقد میام تو دهنت
BHW جمعه 25 فروردین 1396 12:20 ب.ظ
I think the admin of this website is genuinely working hard for his web page, since here every material is quality based data.
manicure دوشنبه 21 فروردین 1396 06:48 ب.ظ
Thank you for sharing your info. I truly appreciate your efforts and I am
waiting for your further post thank you once again.
manicure دوشنبه 14 فروردین 1396 05:05 ب.ظ
I read this post completely about the difference
of latest and earlier technologies, it's remarkable article.
manicure جمعه 11 فروردین 1396 09:29 ق.ظ
I just like the helpful info you supply for your articles.
I will bookmark your blog and take a look at once more here regularly.
I am moderately sure I'll be told many new stuff right right here!
Good luck for the next!
انا دوشنبه 7 بهمن 1392 07:48 ب.ظ
خوب بود یه کمی هیجانش کم بود
yas شنبه 26 اسفند 1391 11:36 ب.ظ
وبلاگ جالبی داری من خیلی داستانات رو دوست دارم اگه دوست داشتی لینکم کن لینکت کنم
Hiva پاسخ داد:
ممنون...فقط فکر کنم آدرس وبلاگتو اشتباه نوشتی..!
Sherlock Holmes جمعه 25 اسفند 1391 03:52 ب.ظ
Kheili bahal bood ! Kam moonde bood shoma ro ba moriarty mohair se konam .
Hiva پاسخ داد:
ممنون پدیا جان که سر زدی و ممنون از نظرت و لی این داستان رو من ننوشتما. گفته باشم!
کوشا پنجشنبه 24 اسفند 1391 05:29 ب.ظ
خوب بود ولی زیاد داستانش قوی نبود .
اون قسمتی هم که حذف کردی به راحتی میشه تشخیص داد چی بود !
ممنون از شما .
راستی : من آپ کردن وبمو دوباره شروع کردم .
Hiva پاسخ داد:
کوشا جان ممنون ولی من جایی از داستان رو حذف نکردم. حالا کدوم قسمت رو فکر میکردی حذف کرده ام؟ همین الان میام:(
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر