تبلیغات
stories with me - چشمهای آبی (قسمت اول) Online User

شارژ ایرانسل

فال حافظ

پیچک

 

جمعه 24 شهریور 1391

چشمهای آبی (قسمت اول)



خیس از عرق بیدار شدم. از زمین پوشیده از آجرهای سرخ که تازه آب پاشی شده بود بخاری سوزان بر می خاست. پروانه ای با بالهای خاکستری، خیر به دور چراغ زرد رنگ می چرخید. از ننو به زیر جستم و پابرهنه از اتاق گذشتم و مراقب بودم روی عقربی که گویا برای هواخوری از خفاگاه خود بیرون آمده باشد پا نگذارم. به پنجره نزدیک شدم و هوای دشت را فرو دادم. صدای نفسهای شب، درشت و شبانه، به گوش می رسید.
                                                               برای خواندن ادامه این قسمت به ادامه مطلب بروید.
                                                                                     نکته: این داستان بر خلاف ظاهر خود هیجان هم دارد.
   وقتی اطمینان یافتم که هیچ حیوانی در چین رخت هایم پنهان نشده است لباس پوشیدم و کفش به پا کردم. از پلکان که رنگ سبز خورده بود به زیر آمدم. در آستانه در به صاحبخانه برخوردم که مردی یک چشم بود و همیشه هم خود را به تجاهل می زد.
-این طور کجا می روید؟
-می خواستم گشتی بزنم. به علت گرما.
-اما همه جا بسته است، هیچ جا روشن نیست. باور کنید، بهتر است همین جا بمانید.
شانه بالا انداختم و زیر لب گفتم:
-فورآ برمی گردم.
و قدم در تاریکی گذاشتم. ابتدا چیزی ندیدم. در کوچه سنگفرش شده، کورکورانه به راه افتادم. سیگاری روشن کردم. ناگهان ماه از پشت ابری سیاه بیرون آمد. دیوار سفیدی که بعضی قسمت هایش ریخته بود روشن کرد. من که از این همه سفیدی کور شده بودم بر جای ایستادم. بادی برخاست که بوی عطر درختان تمرهندی را با خود آورد. شب آکنده از برگ و حشره می لرزید. جیرجیرکها در میان علغهای بلند خیمه زده بودند. سربلند کردم: ستاره ها نیز خیمه گاه خود را در آنجا بر پا کرده بودند. با خود فکر کردم که جهان دستگاه پهناوری از علایم است، گفت و گویی بین موجودات عظیم  است. اعمال من، اره جیرجیرکها، چشمک ستاره ها، چیزی جز مکث و سیلاب عبارات پرا کنده این گفت و گو نیست. کلمه ای که من جز سیلابی از آن نبودم چه می توانست باشد؟ چه کس آن را می گفت و به چه کس می گفت؟ سیگارم را روی کف پیاده رو انداختم. سیگار به هنگام سقوط، خط روشنی رسم کرد، چون ستاره دنباله دار کوچکی، جرقه هایی مختصر از خود باقی گذاشت.
  آرام، لحظه ای چند قدم برداشتم. در میان لبهایی که در آن دم با سعادتی بسیار نام مرا ادا می کردند خود را آزاد و مطمئن احساس کردم. شب، باغی از چشم بود. هنگامی که از کوچه ای می گذشتم احساس کردم کسی از در جدا شد. سرگرداندم، با اینهمه نمی خواستم ببینم چه کسی است. سریعتر قدم برداشتم. باز هم چند لحظه دیگر و صدای خفه کفشهای چوبی را بر سنگهای سوزان شنیدم. خواستم بدوم، بیهوده بود. او ناگهان مرا به یک ضرب متوقف کرد. پیش از آنکه بتوانم از خود دفاع کنم نوک کاردی را بر پشت احساس کردم و صدایی نرم شنیدم که می گفت: 
-تکان نخورید آقا وگرنه می میرید.
بی آنکه سربرگردانم  پرسیدم:
-چه می خواهی؟
صدای نرم و گویی معذب جواب داد:
-چشمهایتان را.
                                                              منتظر قسمت بعدی باشید. آن را در پست بعدی آپ خواهم کرد.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
How you can increase your height? پنجشنبه 16 شهریور 1396 05:46 ب.ظ
Wow, that's what I was looking for, what a stuff!
present here at this blog, thanks admin of this site.
How can you heal an Achilles tendonitis fast? دوشنبه 16 مرداد 1396 07:49 ق.ظ
You've made some good points there. I checked on the net to learn more about the
issue and found most people will go along with
your views on this website.
shawnwalshe.weebly.com یکشنبه 15 مرداد 1396 09:49 ق.ظ
Can I just say what a comfort to discover someone that actually knows what they're discussing online.
You definitely know how to bring an issue to light and make it important.
A lot more people must look at this and understand this side
of the story. I was surprised you're not more popular
because you certainly possess the gift.
BHW جمعه 25 فروردین 1396 07:38 ب.ظ
Greate article. Keep posting such kind of information on your blog.
Im really impressed by your site.
Hi there, You have performed an incredible job. I'll certainly digg it and in my opinion recommend to my friends.

I'm sure they'll be benefited from this website.
mobina جمعه 24 شهریور 1391 05:47 ب.ظ
che jaleb!
avalesh ke dastan ro khondam fk kardam zane na mard!
Hiva پاسخ داد:
الان قسمت بعدیش هم میزارم دلم نیومد تا فردا صبز کنم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر