تبلیغات
stories with me - مادر بگذار اندکی خوابم می آید Online User

شارژ ایرانسل

فال حافظ

پیچک

 

چهارشنبه 12 مهر 1391

مادر بگذار اندکی خوابم می آید



سنش بالا بود؛ اما سن زیاد از سر زندگی اش نکاسته بود. با هشتاد و سه سال سن پای پیاده مسافت طولانی خانه تا باغ قدیمی شان را طی می کرد و کیسه ای پر از میوه بر دوش و کیسه به دست، بازمی گشت. البته این تنها زمان بیکاری اش را پر می کرد و او در اصل بقیه روز را به اداره دکان کوچکش می پرداخت. بر خلاف باغ میوه، دکان با خانه کوچک و ساده پیرمرد فاصله ای نداشت.
  در خانه پیرزن با مو های حنایی رنگ و گیس های زیبایش که از روسری سیاه رنگش بیرون زده بود، منتظر شنیدن صدایی از در بود، صدایی از فرزندانش و خبری از آنها. اما این روز ها پدربزرگ و مادربزرگم بودند و عکسی از فرزند به خواب رفته شان و من اکنون با غمی بزرگ در دل و گیسوان مادربزرگ در دست مینویسم حکایت زندگی را.
                                                                                                    نویسنده: Hiva



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
marlinejaquish.wordpress.com سه شنبه 17 مرداد 1396 10:27 ق.ظ
Hi to every body, it's my first pay a visit of this webpage; this weblog consists of amazing and
actually fine data designed for visitors.
BHW یکشنبه 27 فروردین 1396 08:21 ب.ظ
Neat blog! Is your theme custom made or did you download it from somewhere?

A theme like yours with a few simple tweeks would really make my blog shine.
Please let me know where you got your theme. Bless you
دوست شنبه 27 آبان 1391 04:50 ب.ظ
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه خدای من....
چه غم انگیز....
Hiva پاسخ داد:
میدونم ولی چقدر غم انگیز تر میشه برات که بهت بگم حقیقت داره...
Sherlock Holmes چهارشنبه 12 مهر 1391 01:27 ب.ظ
خدا رحمتشون کنه .
Hiva پاسخ داد:
خدا اموات شما رو بیامرزه..
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر