تبلیغات
stories with me - تپه های مجاور آسمان (قسمت دوم) Online User

شارژ ایرانسل

فال حافظ

پیچک

 

یکشنبه 9 مهر 1391

تپه های مجاور آسمان (قسمت دوم)



  چند بچه همسال او در پیاده رویی بازی می کردند. استبان در چند متری ایستاد که رفت و آمد توپها را نظاره کند. سپس، مدتی که گذشت، بچه ها رفتند، مگر یکی از آنها که تقریبا همسال استبان بود. لباسش عبارت از یک شلوار بود و یکپیراهن خاکی.
از استبان پرسید:
- اهل اینجایی؟
استبان احساس کرد که منقلب شده است و ندانست چگونه توضیح بدهد که از هنگام رسیدن به آنجا، یعنی از چند روز پیش، روی تپه زندگی می کند.
بچه دیگر پرسید:
- مال کجایی؟
- آنجا، بالای تپه.
و محلی که از آنجا آمده بود نشان داد.
- بله از همانجا.
این اسم درست بود ولی استبان هرگز آن را چنین نمی نامید. کلبه ای که عمویش ساخته بود در محله « مجاور آسمان » قرار داشت و فقط استبان بود که این را می دانست.


بچه دیگر پس از لحظه ای گفت: 
- من خانواده ای ندارم.
تیله ای به زمین انداخت و فریاد زد:
- تف، خانه ای ندارم.
استبان گفت:
- پس کجا زندگی می کنی؟
- در بازار از میوه ها مواظبت می کنم و گاهی هم می خوابم.
و دوستانه افزود:
- اسمت چیه؟
- استبان.
- اسم من پدروست.
با هم به راه افتادند. کمی قدم زدند. بیش از پیش آدم بود، بیش از پیش خانه بود. در خیابان بیش از پیش اتومبیل دیده می شد.
استبان که اسکناس را به دوستش نشان می داد گفت:
- ببین چی پیدا کرده ام.
پدرو که اسکناس را می گرفت پرسید:
- اوه کجا پیدا کردی؟
- نزدیک تپه.
- چکارش می کنی؟
- نگهش می دارم.
- اما اگر من بودم با اون معامله ها می کردم. قسم می خورم.
- چه جور معامله ای؟
- هزار جور معامله می شه کرد. تو چند روز هر کدوم می تونیم ده سول بیشتر داشته باشیم.
استبان با حیرت پرسید:
- ده سول بیشتر؟
- تو اهل لیمایی؟
استبان سرخ شد:
- نه اهل تارماء هستم.
و ورودش به لیما، خانه های دامنه تپه، وسط تپه و بالای تپه را به خاطر آورد. از آنجا شهر را چنان زیر پای خود دیده بود که خود را در جوار آسمان پنداشته بود.
پدرو گفت:
- در لیما خیلی معامله ها می شه کرد. مثلا خریدن مجله و داستانهای مصور و بلافاصله فروختن آنها. امشب می تونیم پانزده سول داشته باشیم.
- پانزده سول؟
- مطمئنآ. پانزده سول دو سول و نیم اضافه مال تو مال تو، دو سول و نیم دیگه مال من. چه فکر می کنی، ها؟

   منتظر قسمت بعدی که روز سه شنبه آپ خواهد شد باشید.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
http://idioticeyesight23.jimdo.com/ چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:39 ق.ظ
Pretty nice post. I just stumbled upon your blog and wanted to say that I've truly enjoyed browsing your blog posts.
In any case I will be subscribing to your feed and I hope you write again soon!
Sherlock Holmes یکشنبه 9 مهر 1391 10:55 ب.ظ
ممنون از داستان هیجانیتون ...
Hiva پاسخ داد:
خواهش میکنم منتظر بقیش باش راستی نظرت درباره دکلمه هفته چیه خودم مینویسمشون البته قابل شما رو نداره...:) یه چیز دیگه قسمت بعدیش فردا میاد با پست آینده بعد میزنه میگه تق تق من قسمت سومم یه قسمت دیگه هم پشت سرمه که فردا میرسه و کلا کل خانواده دور هم میشیم و داستان تموم میشه:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر