تبلیغات
stories with me - سقوط Online User

شارژ ایرانسل

فال حافظ

پیچک

 

چهارشنبه 29 شهریور 1391

سقوط



به قله کوه هزار متری رسیده بودیم. نه با این هدف که به آنجا برویم و بطری حاوی نامهایمان را به خاک بسپاریم و نه به قصد اینکه پرچم کوه نوردان بی باک را در آنجا به اهتراز در آوریم. چند دقیقه بعد، شروع به پایین آمدن کردیم. طبق معمول چنین مواردی، همراهم بسته به طنابی که به دور کمرم بسته شده بود پشت سر من در حرکت بود. دقیقا سی متر پایین آمده بودم که نوک کفش قلابدار رفیقم به سنگی گرفت، و او که تعادلش را از دست داده بود معلقی زد و جلو من قرار گرفت. به نحوی که طناب به هم پیچیده که از میان دو پایم می گذاشت و مقداری به من فشار می آورد، ناگزیرم می کرد به جایی تکیه دهم تا به درون پرتگاه نیفتم. اما همراهم کوشش به خرج داد و به سوی نقطه ای که اکنون پشت سر من بود می رفت. اقدام او نه دیوانه وار بود و نه پوچ؛ به عکس از شناختی عمیق درباره اینگونه موارد، که هنوز در کتابهای درسی به میان نیامده است، حکایت می کرد. حرارتی که او در این مورد به کاربرد اندکی آشفتگی پدید آورد: ناگهان رفیقم را دیدم که مثل شهابی از میان دو پایم گذشت و فشار طناب، که گفتم به پشت او وصل بود، مرا برگرداند و به حال فرود اولیه درآورد.  خود او هم احتمالا در نتیجه همان قوانین فیزیکی که من از آنها تبعیت می کردم،  وقتی مسافتی را طناب اجازه می داد طی کرد، پشتش در مسیر جهتی که پیکرش آن را در می نوردید قرار گرفت و منطقی است که ما رو در روی یک دیگر قرار گرفتیم. کلمه ای بر زبان نراندیم، ولی می دانستیم که فاجعه اجتناب نا پذیر است. براستی هم پس از مکثی که برآورد آن کاری دشوار است غلتیدن ما آغاز شد. یگانه هم و غم من این بود که چشمانم را از دست ندهم و از این رو تمام سعی خود رابه کار بردم که آنها را از نتایج هولناک سقوط مصون بدارم. اما یگانه هم و غم همراهم این بود که ریشش، ریش درخشانش که رنگ خاکستری تحسین انگیز ویترایهای سبک گوتیک را داشت، حتی ذره ای خاکی نشود. بنابراین فکر من این بود که با دو دست خود آن قسمت از چهره اش را که ریشش بر آن روییده بود حفظ کنم؛ و او هم به نوبه خود دستهایش را روی چشمهای من گذاسته بود. مانند تمام مواردی که پیکر ها در خلاء رها می شوند، به نحوی اجتناب ناپذیر شتاب بیشتر می شد. ناگهان از میان شکاف بسیار کوچکی که لای انگشتهای رفیقم بود نگاه کردم و دیدم که درست در همان لحظه تیزی خر پشته ای ، سر او را دوپاره کرد ، اما وقتی در همان اثنا سربرگرداندم متوجه شدم که پاهای من هم از پیکرم جدا شده اند و این کار بر اثر برخورد با صخره ای، به گمان آهکی صورت گرغته بود که مقطع دندانه دندانه اش هر چه را که از کنارش می گذشت به دقت اره های کشتی سازی را می برید. به قیمت کوششی که باید قبول کنم شدید بود، من و همراهم همچنان ریش درخشان او و چشمان مرا حفظ می کردیم. اما حقیقت این است که در فواصل منظم، و بنا به تخمین من، هر یکصد و پنجاه متر، قسمتی از پیکرمان را از دست می دادیم؛ مثلا در پنج مرحله، ما این اجزا را از دست دادیم: همراهم گوش چپش، آرنج راستش، یک پایش(که نمی دانم کدام یک بود) و دماغش را؛ من هم به سهم خود قسمت بالای قفسه سینه ام، ستون فقراتم، ابروی چپم، گوش راستم و چانه ام را. ولی هنوز چیزیی نبود.حدس می زنم که در سیصد متری زمین دیگر چیزیجز اینها نداشتیم: رفیقم دو دست ( اما فقط تا بند دوم انگشتها) و ریش زیبای خاکستریش؛ من دو دست (باز هم فقط تا بند دوم انگشتها) و چشمهایم. اظطراب خفیفی احساس کردیم. اگر صخره ای دستهایمان را جدا میکرد چه میشد؟ به فرود آمدن ادامه دادیم. در حدود سه متری زمین، چوب بلندی متعلق به یک روستایی که جا مانده بود به نحو عجیبی دست های رفیقم را جدا کرد؛ و آنوقت دیدم که چشمهایم از هر گونه حفاظتی محروم شدند و باید اعتراف کنم که با وجود خجلت شدید و ابدیم دستهایم را از ریش خاکستری زیبای او جدا کردم تا از آنها برای چشمانم حصاری بسازم. ولی موفق نشدم. زیرا چوب بلند دیگری که در جهت مخالف چوب نخستین برافراشته بود دستهای مرا هم جدا کرد و به این دلیلبرای نخستین بار از هنگامی که می غلتیدیم از هم جدا شدیم. اما من شکوه ای نداشتم، زیرا چشمهایم صحیح و سالم در میان علف های دشت جا می گرفتند و می توانستند، اندکی دورتر از خود، ریش زیبای خاکستری همراهم را که با تمام افتخار خود می درخشید، ببیند.
                                                                                      .پایان.
                                                                                                       نویسنده:ویرخیلیو پینه را
                                                                                                          کتاب چشمهای آبی
                                                                                                                 نشر قطره


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW پنجشنبه 31 فروردین 1396 10:09 ق.ظ
You can definitely see your enthusiasm in the work you write.
The sector hopes for even more passionate writers like you who
are not afraid to mention how they believe. Always follow your heart.
BHW جمعه 11 فروردین 1396 01:52 ب.ظ
This is the right website for anyone who would like to find out about this topic.
You know so much its almost tough to argue with you (not that I personally will need to…HaHa).
You certainly put a new spin on a subject that has been written about for decades.
Excellent stuff, just excellent!
mobina پنجشنبه 30 شهریور 1391 03:11 ب.ظ
che jaleb! thank u!
Hiva پاسخ داد:
your welcome
p پنجشنبه 30 شهریور 1391 09:56 ق.ظ
Hiva پاسخ داد:
چرا عزیزم؟
یک دوست چهارشنبه 29 شهریور 1391 09:02 ب.ظ
داستان زیبایی بود ممنون.
Hiva پاسخ داد:
خواهش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر