تبلیغات
stories with me Online User

شارژ ایرانسل

فال حافظ

پیچک

 

چهارشنبه 14 فروردین 1392

سلام



به وبلاگ stories with me خوش آمدید. امید است به آنکه این مطالب مورد پسند شما عزیزان قرار گیرد.
منتظر نظرات و پیشنهادات سازنده شما هستم.
 اگر کتاب جالبی را در نظر دارید لطفا نام و نام نویسنده کتاب را در قسمت نظرات همین پست بنویسد تا در صورت امکان آن را در بلاگ قرار دهم.
از حذف قسمت های کتاب و دکلمه ماه عذر می خواهم و در صورت امکان از ماه آینده دوباره این قسمت ها را در بلاگ قرار خواهم داد.
نویسنده پذیرفته می شود.

                  


پنجشنبه 31 مرداد 1392

پسرک و سکه ها



پسر كوچكی، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، سكه ای یك سنتی پیدا كرد. او از پیدا كردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد كه او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سكه های بیشتر باشد. او در مدت زندگیش، ۲۹۶ سكه ۱ سنتی، ۴۸ سكه ۵ سنتی، ۱۹ سكه ۱۰ سنتی، ۱۶ سكه ۲۵ سنتی، ۲ سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده یك دلاری پیدا كرد. یعنی در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت. در برابر به دست آوردن این ۱۳ دلار و ۲۶ سنت، او زیبایی دل انگیز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشید، درخشش ۱۵۷ رنگین كمان و منظره درختان ا فرا در ٢٢ سرمای پاییز را از دست داد. او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ها در حالی كه از شكلی به شكلی دیگر در می آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، در خشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.


پنجشنبه 23 خرداد 1392

دو ماهیگیر



  روزی، دو مرد به ماهی گیری رفتند. یکی از آن ها، ماهی گیر بسیار کار کشته و متبحری بود، اما دیگری سر رشته ای از این کار نداشت. هر بار که ماهیگیر کار کشته، ماهی بزرگی را صید می کرد، بلافاصله آن را در یک ظرف پر از یخ می انداخت تا تر و تازه بماند و فاسد نشود، اما هر بار که ماهی گیر بی تجربه، یک ماهی بزرگ صید می کرد، دوباره آن را به آب می انداخت. 
  ماهیگیر متبحر که تا شب شاهد این ماجرا بود، از اینکه می دید دوستش تمام مدت وقتش را تلف می کند، کاسه صبرش لبریز شد و پرسید: چرا هر ماهی بزرگ که صید می کنی دوباره به آب می اندازی؟
  ماهیگیر بی تجربه جواب داد: برای اینکه من فقط یک تابه کوچک دارم!


پنجشنبه 2 خرداد 1392

داستان‌ها



مردی زیر باران قدم می‌زند و موز می‌خورد. از کجا می‌آید. به کجا می‌رود. چرا موز می‌خورد. چقدر تند باران می‌بارد. مرد موز را از کجا آورده است. اسم موز چیست. چقدر تند مرد راه می‌رود. آیا حواسش به باران هست. چه در سرش می‌گذرد. کیست که این سؤال‌ها را می‌پرسد. چه کسی قرار است به آن‌ها جواب بدهد. چرا. چه اهمیتی دارد. چقدر سؤال درباره‌ی مردی که زیر باران قدم می‌زند و موز می‌خورد این‌جا هست. آیا سؤال قبلی یکی از آن‌هاست یا نوع دیگری از سؤال است و نه درباره‌ی مرد یا قدم‌زدن یا باران. اگر نه، پس از چه سؤال می‌کند. آیا هر سؤال سؤالی دیگر در پی دارد. اگر چنین است، چه هدف و فایده‌ای دارد. اگر نیست، سؤال آخر چه خواهد بود. آیا مرد هیچ یک از جواب‌ها را می‌داند. آیا از خوردن موزها لذت می‌برد. از قدم زدن در باران. آیا مرد سنگینی نگاه‌ها را بر روی خود احساس می‌کند، سنگینی سؤال‌ها را. چرا رنگ زرد روشن موز تنها رنگ، آخرین رنگ ممکنی به نظر می‌آید که توانسته در دنیایی خاکستری باقی بماند که باران کدر خاکستری همه جایش را خاکستری‌تر می‌کند. من سؤال پس از سؤال در ذهن دارم. اما تنها جوابی که دارم این است: تمام داستان‌هایی که می‌توانم از این مرد که زیر باران قدم می‌زند و موز می‌خورد، بنویسم غمناک خواهند بود، مگر این که من از پشت پنجره‌ای، با تو، در حال تماشای او باشم که زیر باران قدم می‌زند و موز می‌خورد.

نوشته‌ی: جان ادگار ویدمن
 ترجمه: آرش رادمنش


دوشنبه 23 اردیبهشت 1392

مترسک



از مترسکی پرسیدم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟
پاسخم داد: در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم!
اندکی اندیشیدم و سپس گفتم: راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!
گفت: تو اشتباه می کنی!
زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!


یکشنبه 22 اردیبهشت 1392

یک قالب صابون ناقابل




.نورمن گورتسبی روی نیمکت پارک نشست . گوشه ای از هاید پارک که همیشه شلوغ و پر سر و صدا بود 
ساعت حدود شش و نیم عصر یکی از روز های مارس بود و هوا کم کم تاریک می شد و نور خفیف ماه و تعدادی از چراغ های خیابان ، فضا را روشن کرده بود . هنوز پیکر آدم هایی را می شد دید که بی توجه به اطراف ، به آرامی در هوای نیمه روشن حرکت می کردند یا روی صندلی ها و نیمکت ها نشسته بودند .
آن منظره برای گورتسبی دلپذیر بود . از نظر او هنگام غروب ، لحظه شکست خوردگی ها بود. مردان و زنانی که در میدان جنگ با زندگی مبارزه کرده بودند ، آن ساعت بیرون می زدند. چون لباس های کهنه و شانه های خمیده و نگاه های محزون شان در تاریک - روشن هوا خوب دیده نمی شد . پیرمردی که کنار گورتسبی نشسته بود ، بلند شد و آنجا را ترک کرد . و بلافاصله مرد جوانی که نسبتا خوش لباس بود و کمی از بقیه شاداب تر به نظر می رسید ، جای او را گرفت.
:تازه وارد با ناامیدی خودش را روی صندلی انداخت . گورتسبی گفت


چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392

فراموشی



دو تا پیرمرد با هم قدم می‌زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومی در حال قدم زدن بودن.
پیرمرد اول: «من و زنم دیروز به یه رستوران رفتیم که هم خیلی شیک و تر تمیز و با کلاس بود، هم کیفیت غذاش خیلی خوب بود و هم قیمت غذاش مناسب بود.»
پیرمرد دوم: «اِ… چه جالب. پس لازم شد ما هم یه شب بریم اونجا… اسم رستوران چی بود؟»
پیرمرد اول کلی فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چیزی یادش نیومد. بعد پرسید: «ببین، یه حشره‌ای هست، پرهای بزرگ و خوشگلی داره، خشکش می‌کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه می‌دارن، اسمش چیه؟»
پیرمرد دوم: «پروانه؟»
پیرمرد اول: «آره!» بعد با فریاد رو به پیرزنها: «پروانه! پروانه! اون رستورانی که دیروز رفتیم اسمش چی بود؟!!!!»
        
     


پنجشنبه 15 فروردین 1392

مردی که فریاد میزند ترزا



تو پیاده رو قدم می زدم . چند گام به عقب برگشتم . وسط خیابان دست هایم را مثل بلندگو جلوی دهانم گرفتم و رو به طبقه بالای ساختمان داد زدم :« ترزا»
سایه ام به وحشت افتاد و در زیر نور ماه زیر پاهایم مخفی شد .
شخصی قدم زنان می گذشت . دوباره فریاد زدم :« ترزا»
مرد به من رسید وگفت :
ـ  اگر بلند تر فریاد نزنی او صدای تو را نخواهد شنید. بیا باهم سعی کنیم ، تاسه می شماریم و بعد با هم فریاد می زنیم .
اوگفت : 
ـ  یک ، دو، سه 
وما هر دو داد زدیم :
ـ  ترزاااااا


پنجشنبه 15 فروردین 1392

بیل گیتس در رستوران




بعد از خوردن غذا بیل گیتس 5 دلار به عنوان انعام به پیش خدمت داد. پیشخدمت ناراحت شد
بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد : چه اتفاقی افتاده؟
پیشخدمت : من متعجب شدم ....
بخاطر اینکه در میز کناری پسر شما 50 دلار به من انعام داد در درحالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین انسان روی زمین هستید فقط 5دلار انعام می دهید !
گیتس خندید و جواب معنا داری گفت :
او پسر پولدار ترین مرد روی زمینه و من پسر یک نجار ساده ام


پنجشنبه 15 فروردین 1392

زن بی وفا



حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.

زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:

شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.

      


یکشنبه 4 فروردین 1392

لیوان آب و مشکلات



استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!



جمعه 2 فروردین 1392

طوطی و کلاغ



طوطی و كلاغ هر دو زشت و سیاه بودند ولی طوطی از جمع موجودات به خدا اعتراض کرد و خدا هم قبول کرد و چهره زشت طوطی رو با چهره زیبایی که الان می بینیم عوض کرد. سایر حیوانات به کلاغ گفتن که تو هم اعتراض کن شاید زیبا بشی اما کلاغ گفت من راضیم به رضای خدا شاید حكمتی بوده كه من زشتم. و هیچ اعتراضی هم نمی کنم.

 بله اینطوری شد که حالا طوطی دائم توی قفسه اما کلاغ همیشه آزاد...



جمعه 2 فروردین 1392

نوروزتان مبارک



                                   نوروزتان مبارک
                  امیدوارم هر روز از روز های سال به کامتان شیرین باشد

 

                                         عیدی ها در ادامه مطلب...


چهارشنبه 23 اسفند 1391

داستان یک قتل(واقعی)



خسته وکوفته سوار اتوبوس شدم تا برگردم خونه . باز هم اون فکرها حالم رو پریشون می کنند نمی دونم چی کار بکنم روز به روز نفرت بیشتری نسبت به اون پیدا می کنم وقتی که به گذشته فکر می کنممیبینم پر است از خراب کاریهای اون بالاخره که چی تا کی می تونم تحملش کنم .از اتوبوس پیاده می شم وبه سمت خیابونی که به خونه ختم میشه می رم تو خیابون زوجهای جوونی رو می بینم که دست تو دست هم با خوبی وخوشی به هم میگن و می خندند بعد که به خودم فکر می کنم حسرت....
همینطوری که می رفتم چشمم به یه داروخانهای افتاد یادم امد که یکی از همکار ها یک چیزهای در مورد مرگ موش گفته بود ناگهان یه فکرهای به سرم زد اولش به خودم گفتم نه این کار درستی نیست من که هنوز به اخر خط نرسیدم اما در اصل به اخر خط رسیده بودم دیگه باید چه اتفاقی می افتاد که نیافتاده بود بعد از مدتی کلنجار با خودم دیدم من که شهامت و جرات کار دیگه ای رو نداشتم این بهترین روش بود هر جوری بود از دارو خانه یه مرگ موش گرفتم و رفتم به طرف خانه.
کلید داشتم در خانه رو باز کردم رفتم داخل . خانه مثل همیشه ساکت بود انگار که نه انگار کسی هم تو خونه هست رفتم اشپزخانه حسابی به هم ریخته بود. دیگه کم کم موقعش شده بود هرچی نفرت ازش داشتم جمع کردم تا بتونم راحت تر کارم رو انجام بدم بدون اینکه به عواقب کارم فکر کنم با سنگدلی تمام شروع کردم دقیقا می دونستم که چی کار باید بکنم (بنا به دلایل بد اموزی این قسمت توضیح داده نمی شود) .


دوشنبه 21 اسفند 1391

خجالت بکش



روزی بزرگی برای گردش به کنار دریا رفته بود. تشنه اش شد. هر چه گشت، آب قابل آشامیدن پیدا نکرد. ناچار، چند کف دست از آب شور دریا نوشید، ولی تشنگی اش بیشتر شد. به جست و جو پرداخت و سرانجام، چشمه ای کوچک یافت و خود را با آن سیراب کرد. بعد مقداری از آن برداشت و به کنار دریا رفت و در حالی که آب را به دریا می ریخت گفت:
- بی خود موج نزن و افاده نفروش. کمی از این آب بخور و از شوری و بی مزه بودن خودت، خجالت بکش.



( تعداد کل صفحات: 4 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ]